حالا بیا !

یکروزی دم دمای آخر عمرم که بشود تمام پس اندازم را خرج می کنم و تمام ضایعاتی ها و آهن پاره فروشی ها  این شهر را برای پیدا کردن در  آهنی قراضه ای جستجو خواهم کرد که تو در یک روز عید سال ۱۳۷۲ با ذغال رویش نوشته بودی : آمدم نبودی ...

نظرات 16 + ارسال نظر
علیرضا 1390/08/21 ساعت 16:47

Chap dast 1390/08/21 ساعت 18:15

هی ی ی !

فرشته 1390/08/21 ساعت 20:29 http://surusha.blogfa.com

....

خیلی قشنگ بود... میدونی یه چیزی توی قلب آدم از اوج پریدن سقوط میکنه آخر این نوشته

محسن باقرلو 1390/08/21 ساعت 22:07

محشر بود پسر ... محشر ...

الهی من بمیرم ...

مامانگار 1390/08/22 ساعت 00:42

...دروووووووووووووووووود..جالب و تکان دهنده بود..
...ماشالله به انرژی فکریت بابک جان...روزی دوتا آپدیت تو جوگیریات...چندتاهم اینجا..خدا روزبروز بروزترت کنه جناب..

آه..از این 18 سال هایی که نمی‌آیی!

گارسیا 1390/08/22 ساعت 00:48

چقد قشنگ بود
حیف که اون موقع هم پول ندارم حتی دستخطت رو بخرم
بعد از اون همیشه آواره کوچه ها شدم..بی جا و مکان..

وای این عالی بود ... عالی ... خیلی خیلی خوب بود

چقدر تو این هوای دیوونه چسبید

زیبا

سارا 1390/09/01 ساعت 09:15

این نوشته ادم رو به عرش میبره وبعدش یه دفعه ای ادم رو به فرش میاره
واقعازیبابود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد