دو ساعتی می شد که هیچ ماشین دیگری ندیده بودیم . نور ماشین حاشیه جاده را هاشور میزد و انقدر ستاره ریخته بود کف جاده که انگار وسط راه شیری می راندم . سرش را تکیه داده بود به پشتی صندلی و به آخر تاریکی نگاه می کرد. گفتم خوابم گرفته گفت بخواب گفتم جدی می گم خوابم می بره ها بیا بشین گفت جدی جدی بخواب نگاهش کردم هنوز به اخر تاریکی نگاه می کرد پنجره را دادم پایین و چشم هایم را بست
درست مثل من
که متنت را مثل خوابزده ای گنگ میان جاده ای نورانی خواندم
یادم امد مدتهاست چشمهایم میان تلالو نورها بین رفتن یا امدن سایه ای مرددند..
خاص بودی...خاص تر شده ای خاله..
همونایی که تیراژه گفت...
هزارتا لایک
یادم رفت بگم...
انگار این هیدر رو ساختن برا دو پست اخیر شما...
:) سلام
چشم هایم را بستم و ستاره ها دنباله دار شدند آنقدر دنباله هایشان طولانی شد که همه در هم پیچیدند، انگار که دیگر ستاره نبودند تارهای مبهمی بودند....
چشم هایم را بست
دلم خواست..
مرسی خاله !
خیلی زیبابود
خیــــــــلی
خیــــــلی
یاحق...
خاله ببخشیدا
ولی این نوشته های بلندت اصلا چنگی به دل نمی زنه
کوتاه بنویسی قشنگ تره
توی نوشته های بلند موفق نیستی
ببخش صراحت منو
همه چیز دست بدست هم داد تا از تو ابدیتی بسازد.
***
خوشگلی این پست اینه که میشه هی ازش تصاویر پیاپی متفاوت در معانی مختلف ساخت.
یک فیلم و تصویر کوتاه مستند نیز هم.
مرسی.