خود را میان دغدغه ی فاصله ، هرشب یکی میزند به خواب
بعد با رویای تو چشمان خسته اش ، منگنه میشود به خواب
یا تا به صبح ورق میزند گذشته را و خیال فردا های محال را
زمزمه میکند در قلب خود :لالالایی دلم ،حل میشود ، بخواب
گمان کردم سرفه ام از دود قلیان است
ندانستم اسپند دود کرده است این مادر زمستانی؛
برای نورس بهاری اش..
فرمان میدهم
پس از مرگم
دستانم را از تابوت بیرون بگذارند
تا همه بدانند
اغوش من هیچوقت
بوی تو نداد..!
گلویم که پیشش گیر کرد
محکم به پشتم زد...
لیوانی آب به دستم داد و گفت
لقمه های بزرگ نگیر