قسم به بغض
و گلوهایی را که میدرد
قسم به اشک
و دلهایی را که آرام میکند
پناه میبرم به اشک
از شر بغض های ترکیده نشده
-بسه دیگه این بازیا ، دیوونم کردی
او هم خسته شده بود . صبر او هم اندازه ای داشت :
+دیوونه ؟؟ دیوونه منم که تا حالا احترامت رو نگه داشتم ، مثلا شوهرمی !
هر دو به بن بست رسیده بودیم . بی تفاوتی هم اندازه ای ... .
از یکدیگر سیر شده بودیم ، تختخواب دونفره مان گویا دیگر کفاف ازدحام جمعیت خواسته هایمان را نمیداد ! از هم دور شدیم . من این گوشه ، او هم آن گوشه ... ولی بین زن و شوهر هم فاصله اندازه ای دارد !
آری ... هر چیزی اندازه ای دارد . محبت ، صبر ، فاصله بین ما ، فاصله ی بین خانه و دادگاه ... حتی فاصله ی صندلی من با قاضی هم اندازه ای داشت ... و خودکاری که در دست گرفتیم و امضایی انداختیم پای آن ورقه ها که قیچی کنیم تمام این فاصله ها ی لعنتی را ...
ولی حیف ، حیف که آن زمان نمیدانستیم حتی جدایی هم اندازه ای دارد !!
سخت است
واقعا" سخت است
اینکه قصه تمام شود و تازه بفهمی
تو تنها،کلاغی بوده ای که به خانه نرسیده است..!
سردرگمی در میان یک خروار جزوه ی کپی شده
حسرت کلاسهای نرفته
حس لَزِج نفهمیدن
...
..
.
دلم سیگار می حواهد
در ادامه "نسیان" :
روزی پیرمرد علیلی میشوم
که با زخم بسترش هم اگر بسازد
درد بی همبستری امانش نخواهد داد
این آهنگ هایی که آدم ازشون خاطره بد داره و از همه جا دلِتشون کرده خیلی کینه ای و بی شرف هستن !!! کلی صبر میکنن که خوب فراموششون کنی بعد زهرشون رو میریزن . مثلا یه روز خیلی خوب که میگی و میخندی و شادی یهو از تو ضبط تاکسی میان بیرون و باهات دست به یقه میشن ، جوری که حس کنی داری خفه میشی ... لامصبا ...