بد خوابی هایم را از چشم پاشنه آشیل دلتنگی ها میبینم
وقتی که مست از تصور بودنت
دروازه های خیال را به روی خاطراتمان باز میکنم
و هر نصف شب کابوس رفتنت از دلشان سربر می آورد
*عنوانش را هم بخوانید"تروی" و یا حتی "رویت" ...
اصلا چه فرقی دارند وقتی که دیگر هر دویشان افسانه باشند ؟؟!
... وُلِک بوس هم در بعضی گویش ها وجود دارد
باید بروم
پرنده های این شهر
به ساقه های ترد من اعتماد نمی کنند
و حتی بهار
سهم من را از شکوفه ها نمی دهد
باید بروم
به من بگویید درخت ها چگونه می روند؟
دختر : باباجــان اینهمه سال گذشته ، چقدر دیگه آخه میخوای این آلبوم رو نگاه کنی ؟ بخدا جایی که الان مامان هست از اینجا خیلی خیلی بهتره ، پاشو یکم برو بیرون اینهمه غصه نخور ، ببین تو این عکس های آخری چقدر جوون تر بودی! / پدر : آره بابایی درد آدما رو پیر میکنه ... / دختر : [در حالی که سعی دارد بحث را عوض کند] ... ، نخیر درد آدما رو بیشتر لاغــر میکنه ، ببییین از وقتی دستم شکسته سه کیلو کم شده وزنم / پدر : [زل زده به عکس ها] آره راست میگی ، مامانت که بود منم اینهمه لاغر نبودم / دختر : [بعد از چند لحظه سکوت] بدجنس ، باز ایراد گرفت از دستپخت من !! :)
دانه درشت ها را ول کرده اند
دانه های ریز را فیلـ ـتر می کنند !
...
..
.
تنهایی یعنی آغوشش دوای سردرد و درد دل همه شود اما برای خودش فقط بتواند در این خیال دراز بکشد که کاش میتوانست خودش را هم بغل کند ...