خیال تو که به سرم میزند،
نه دیواری می ماند،
نه سقفی...
ابرهای آسمان،
لحاف تن ِ خسته ام می شوند...
بهار ، خاطرات خوش گذشته ، پدر بزرگ و مادر بزرگ،
صفحات رنگی تاریخ ، دنیای کودکی ها و ... و تو !
چرا هرچه خوب یا زیباست اینهمه زود رفتنی میشود ؟
خدایی نیست
خسته ایم
تنهاییم
و چراغ روشن ِ باک بنزین ماشینمان؛ تنها نقطه ی روشن زندگی ماست.
در ادامه ی این پست: اخبار یک روز معمولی