دوباره مستی و حسرتِ "یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
ای آسمان به دوش به هم نرسیدنهایمان دو دست تازه ببار...
یعنی لعنت خدا بر کارخانه ای که تفنگ های توی خواب آدمها را می سازد
همیشه خدا یا گلوله ندارند یا درست جای حساس خواب٬ گیر می کنند ...
پاک ترین آلودگی ها ٬ خواب آلودگیست .
مزامیر باستانی - رساله (افاضات و التعلیم ٬مکتوب فی صفحه التقویم )
بی آزارترین دیوانه ای که در تمام عمرم دیده ام پیرمرد سیه چرده ای بود با پیراهن سفید و شلوار گشاد که سوار بر دوچرخه بیست و هشت خود کوچه های گرم شهر بندری توی تلوزیون جمعه های تعطیل کودکی ام را رکاب می زد و بلند بلند می خواند :
دِریا موجه کاکا دِریا موجه
این داغ را تو بر دل من گذاشته ای
حرفی نیست ، اما
هیچ کس برده های داغدار را نمی خرد
این مردم موجوداتِ مؤمن و خدادوستی هستند که به مصداقِ «و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین»، غیبتِ غیبت کنندگان را می کنند و دزدی از دزدان و چاپلوسیِ چاپلوسان و خلاصه حالگیری از حال گیرندگان. اجرهم عندالله و من الله توفیق!
زری خانوم همانطور که با چادر گلدارش یه لنگه پا دم در نیمه باز ایستاده بود و حواسش بود که کسی نگاهش نکند با خوشحالی در را باز کرد و دوید به سمت علی کوچولو که تا در سرویس مدرسه اش رفته بود و ناگهان دوان دوان برگشته بود به سمت مادرش . زری خانم توی عوالم مادرانه اش ذوقمرگ شد که علی برگشته تا به او بوسه خداحافظی بدهد اما دریغ که علی برگشت تا ساندویچ کالباس زنگ تفریحش را که روی جا کفشی جا گذاشته بود بردارد ...