عشق یک تنه
بدون یار
عشق بی امید و بی قرار
کودک درون طفلکی و ناز را
مرد می کند .
عشق من
عزیز نوبهار
عروس روسفید روی ابرها سوار
جای بوسه های مهربانیت هنوز
درد می کند ...
پسرا موقع دعوا بچه ی پایین شهر میشن
و موقع دختر بازی بچه ی بالا شهر ... !!
پ.ن: یکی میل زده بود.
ته تهای کوچه عروس برون
بین خنده ها و کل کشیدنای این و اون
اونجا که رود شده جوب باریکی
اون تها ٬ بین یه عالم تاریکی
توی اون هوای داغ
یه دیوونه سرشو می زد به دیوارای باغ
سنگ نوک تیز سر اونو شکوند
گریه می کرد و با آواز می خوند :
لیلا لیلا لیلا ... لیلا رو بردن
سیا چشمون بلند بالا رو بردن
.
.
.
.
فرقی ندارد صبح...یا ظهر...یا نیمه ی شب...
فرقی ندارد سه شنبه باشد و جمکران و دعای زیر لب یا رب...
یا شبِ جمعه و تختِ خالی و کابوسِ بوسه بر لب عقرب...
بعدِ رفتنت همه لحظه ها غروب-جمعه اند در میانه ی تب...
جانم به لب رسید...گلم...بیا دوباره همان قرارهای شنبه را بطلب...
.
.
ببخشید که طولانیه!چاره ای نبود.
چند وقت پیش یه شمارۀ ناشناس ساعت 12 شب به دختردائیم اسمس داد:آقا سلام علیکم.من سیدمراد بختیاری از عشایر دامدار از منطقۀ اراک مزاحم میشم.چند روز پیش عمویم با گوسفندان مقداری طلا در کنار تپه ای پیدا کرده است.شمارۀ شما را به قرآن استخاره کرده ایم.شما را به امام حسین قسمت می دهم که یک مشتری خوب و قابل اطمینان برای این وسیله ها پیدا کنید که انشالله خودت هم سهم خوبی داری.از کمک شما ممنونم.
من با شمارۀ خودم به همون شماره اسمس دارم:سلام علیکم.این حقیر سیدحسن آخوندزاده امام جمعۀ روستای باقرآباد از استان فارس هستم.ما در اینجا می خواستیم مسجد بسازیم اما پول نداشتیم.بنده دیشب خواب دیدم یک آقای سفیدپوش با شال سبز به دیدنم آمده و می گوید برو به منطقۀ اراک و سید بزرگواری را به نام سیدمراد بختیاری پیدا کن و پولی را که برای ساخت مسجد پیشش گذاشته ایم تحویل بگیر!شماره تان را هم به بنده مرحمت فرمودند.آدرس منزلتان را پیامک کنید!اجرکم عندالله!
من امسال در نمایشگاه کتاب، یک درس بزرگ گرفتم. روی دیوار یه پارچۀ بزرگ کوفونده بوندن نوشته بودن:
«یک کتاب اگر بخواهد ماندگار شود، باید خوب باشد!»
دیگه نمیگم این سخن گهربار مالِ کی بود.خودتون می دونین دیگه!
فرقی ندارد صبح باشد یا ظهر... یا شب
جمعه ها به اندازه ی غروب های غمگینشان کش می آیند..
.
کامی کوچولو سه ساله از جاکفشی مسجد! : با سلام بنده دیشب خواب دیدم با دوستهایم در مهدکودک نشسته ایم و داریم نقاشی میکشیم و "آهویی دارم خوشگله" میخوانیم و دست میزنیم و به اقتضای سنمان همینجوری بیخودی خوشحالیم که یکدفعه یک عده که جورابهایشان از جیبشان آویزان است میریزند توو و شروع میکنند به نماز خواندن! بعدازظهرش هم مراسمِ هفتمِ
بزرگ خاندانِ یک جایی در مهدکودکمان برگزار میشود! واقعا یعنی چی!؟ تعبیر! : چیز خاصی نیست عزیزم! عجالتا شما همان دستتان را بزنید! فقط طبق صحبتهای رئیس سازمان بهزیستی در گام اولِ اجرای طرح "مسجد مهد" به یکصد مسجد مجوز مهد کودک اعطا شده تا ازین پس کودکان در فضایی دینی و معنوی آموزش داده شوند! (لینک)
.
شاید آسمان هر جا همین رنگ باشد،
ولی بی تردید، من به جایی نخواهم رفت
که روی زمینِ سبزش، آبیِ هیچ چشمی اندازه ی مشکی های تو آسمانی نیست