( ... )

بجای آنکه دائما مقابل دشمنان خیالیت سردار باشی ...

قدری هم برای مردمان رنج دیده ی سرزمینت دلدار باش ...

خواهشا :)

حبیب خدا مهمان من نمی شود

 



انارهای دون کرده،

       برنج دم کشیده،

  و زنی با لب های قرمز،

                    که می داند،

       آن کس که زنگ را می زند،

                                 تو نیستی

 

 



سایه من سالهاست عینک آفتابی به چشم دارد ... 

 

رسوایی

 

 

می زند بر روحم 

خاطرت شلاقی 

 

 

زن من می پرسد: 

این کبودی ها چیست؟ 

 

 

کاشکی ...

کاش اونایی که فوت کردن ، می تونستن بعضی وقتا بیان پیش ماها.

لااقل سالی یه بار ، مثلن موقع سال تحویل.

لااقل برای یکی دو ساعت.

لااقل در حد یه بغل کردن و بوئیدن و بوسیدنشون.


کاش ...


- جوخه ... به فرمان من ... آماده ... هدف ... آتششش ... !

.

.

.

.

.

.

(رگبار نگاهت را به سمتم گرفتی و من مردم !)


زندگی


من و زندگی ...


فقط به بهانه تو همدیگر را میشناسیم ...



آدما

دنیا پر از آدمای خوبه ، که کارای بد میکنن.


پ.ن : اینو پوآرو گفت. جمعه شب.


باز ؛ نشستگی

 

 

بعد از تو 

مستمری بگیر دقایق می شوم 

از پس انداز خاطرات. 

 

 

بپر لعنتی!

کاش میشد تو بیداری,اتفاق های بدُ از خواب پرید!