شادی یعنی تو

مفاهیم تاریکی و سرما در علم جایی ندارند 

ما نبودن نور و حرارت را اینطور تعبیر می کنیم   

در دنیا چیزی به نام غم نیز وجود ندارد  

عدم وجود شادی چنین حسی را به ما القاء می کند ... 

 

اشک

... شورش را در می آورد و از چشم آدم می افتد  

 

خورشید من

روز های بی تو!!!
نه...
نه درست نیست. 
بدون خورشید که روز نمیشود
لحظه های بی تو بهتر است

مهلت بده!

 
نه این که پای رفتن ندارم

 

عزیزم 

من فقط کمی خسته ام.. 

 

نچسب !


با تنهایی که اخت شوی حس میکنی ...

تِفلون پیامبر هستی در سرزمین سیریش ها !!

و در هر زمان و مکانی برای انجام رسالتت پا فشاری میکنی .

"باز کردن گره های هندزفریت و ... "



نمی گویم شراب از خُم بیاور

و یا سوهــــان ِ روح ِ قم بیاور

که من از دین و از دنیا بریدم

بــــرایـــم الکل گنـــــــدم بیاور 



.



من و تو 

دست پرورده ی یکدیگریم

آنچنان که 

سراب و خورشید



.

هیچ هیچ هیچ !

در ادامه ی این پست :


زمین هیچ و زمان هیچ و هوا هیچ

تویی ســـاز من و بی تو نوا هیچ

لبت بی قیمت است و در قبالش

هزاران مخزن شـمش طلا هیچ




آش با جاش

قدیم ها کاغذهای زیر کیک یزدی از خود کیک خوشمزه تر بودند  

باید بچه بوده باشید و از ترس دعوای مادر یواشکی یک گوشه ای تند تند کاغذش را جویده باشید تا بفهمید چه می گویم ... 

 

 

 


گفتـــــــــم که مرا به خانه ات راه بده

این شبـــــزده را تــــــــلألؤ ِ مـــاه بده
حالا که نـــگین پادشاهی ست لبت
یک بوسه به مرد ِ سلطنت خواه بده


.