مرگ من روزی فرا خواهــد رسید
که صـــدای گـام او بـا ترس نیست
سالهـا این جــان من از مرگ گفت
اضطراب از پاسخ این درس نیست
پیش ازاینها مرگ درمن جان گرفت
پیـــــــــش تر او را کنــــــارم یافتـم
این لبــــاس تیــــره را من با همان
ســــــردی روح و کلامــــــت بافتم
فراوان به یاد میاوریم که چه کسی و چه چیزی قبل از این لحظه ارزشمند آمد ، ما انتخاب میکنیم که همین حالا اینجا باشیم ، تحمل کن . در درون این واقعیت مقدس بمان ، این تجربه مقدس
به خودش که زورم نمی رسید ...
دلش را زدم
دستگاه شوک، وجود توست!!
وقتی که از درد دلتنگی ات می میرم
و تو با ولتاژهای پی در پی _نیم نگاهی، لبخندی، بوسه ای و آغوش گرمی_
مرا به زندگی بر می گردانی...
+ممنون از خاله سوسکه عزیز که توی پست قبل به یاد من بود...
این روزها نه صدا از دیوار،
نه از تلفن های سایلنت ،
این روزها فقط تق ادم هاست که در می آید
در ادامه این پست :
حالا که نیستی
نامت را میگذارم "کابوس" ...
تا حداقل ، با این خیال خوش باشم که هر شب میبینمت !
اگـــرچه از وفـــــــــا دم می زدم من
ولیکن حــــرف مبهـــم می زدم من
سر ِ من خورد بر سنگــی که روزی
مدام آن را به سینه م می زدم من
.
نه یک دوش آب گرم
نه یک ماساژور تایلندی
نه یک پک عمیق سیگار
نه مزمزه کردن لبه ترش و شور یک پیک تکیلا
نه حتی خواب راحت چند ساعته
و نه حتی یک سفر محشر چند روزه به بهترین ساحل دنیا
گاهی وقتها هیچی اندازه یه فحش آبدار نمیتونه آدم رو انقدر سبک کنه ....
هر وقت که قهوه می خورم ،
در فنجانم پیرزنی به خرید می رود
با زنبیل چرخ داری که هر روز،
خالی تر و سنگین تر می شود
امروز دیدمش که می رفت و فقط
پایش را پشت سرش می کشید