نبینم تــــوی دام ِ غم بیفتــی
ویا درغصـــه و مــــاتم بیفتــی
از آغـــــوش خودم یادی بسازم
که تا شاید شبــی یادم بیفتی
.
از دیگران بپرسید "یک شب چند روز طول میکشد؟!"
مطمئن باشید آنهایی که به شما میخندند آدمهای تنهایی نیستند !
بگیــرُم جــــــای قهوه ؛ فال ِ ابروت
خوشه حــــال ِ مو از احوالِ ابروت
تو که قرص قـــــــمر توی چشاته!
چه بی جا باشه استهلال ابروت
.
تب کردم میان چروکهای ریز چشمانت
تبریز شده ام و ...
بی وقفه می لرزم.
" زنده شورتُ ببرن "
برای عزیزی که بوی گند گرفته از بس حموم نرفته استعمال بفرمائید
داریم با هم بی حساب می شویم ...
-
همسنگ گل و درختی که زاییده ای
هر روز از عزیزان ما جان می ستانی
-
در عجبم که تو عزیز را چه بنامم
خاک یا ضحاک ؟
-
فطریه من تقدیم به آذربایجان ...
پسرک هنوز گیج و منگ بود ... درد دستانش اجازه نمیداد به چیز دیگری فکر کند ... صدای باز شدن در حواس پسرک را بسمت در خیره کرد ... پرستار با خوشرویی سعی میکرد حس ترحمش را قورت دهد ... ولی لحن معصومانه ی سوال پسرک در مورد مادرش قطره ی اشکی را از بند اختیار چشمانش فراری داد ... پرستار به بهانه ی روشن کردن تلویزیون اتاق بیمارستان برگشت ، اشکش را پاک کرد و با عجله وضعیت پسرک را چک کرد و رفت ...چشمان پسرک به صفحه ی تلویزیون که بیشرمانه داشت برنامه ی طنز پخش میکرد دوخته شده بود و به مادرش فکر میکرد که قرار بود برای شب ماکارنی درست کند ولی بعد از آن تکانها جسم بی جانش را میان آوار دیده بود ...
پسرک هنوز گیج و منگ بود ... و درد دستانش اجازه نمیداد که اشکهایش را پاک کند ...