-
نجات دریغ
1391/09/16 23:54
دارم غرق می شوم در مشتی آب کف دست های تو
-
3
1391/09/16 13:58
خدایا.. خودمونیم واقعا" یه دونه سیب ارزش اینکارارو داشت..؟!
-
عاشق که باشی رسوا می شوی
1391/09/16 01:00
Normal 0 false false false EN-GB X-NONE AR-SA باید فاحشه ای بودم می رفتی سکه هایم را می شمردم
-
اخبار یک روز کاملا معمولی در ایران :
1391/09/15 22:14
آتش گرفتن یک کلاس مدرسه دخترانه در روستای پیرانشهر مستند توقیف شده ی " این فیلم نیست" جعفر پناهی نامزد جایزه اسکار شد اجرای هر گونه کنسرت در مشهد ممنوع شد زلزله ای به شدت ۵/۶ درجه در مقیاس ریشتر بیرجند و قائن را لرزاند و...
-
خواستگاری!
1391/09/15 14:55
-آقا داماد چکاره هستن؟ +نقاشه...شیشه ، تریاک ، سیگار ، همه چی میکشه..!
-
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم؟
1391/09/14 19:10
سلام... بی تو من هِی نفسی تنگ از این دود کِشم " آه " ها از سر این خلوت بی ســود کِشم
-
نـ کشـ ـمیر
1391/09/14 08:21
آهای نقاش های این شهر امروز.. "نفس عمیق" نکشید.
-
نفس بکش !
1391/09/13 23:15
دیدی؟! در نبودت اینقدر سیگار کشیدم که هوای تهران از دود اشباع شد ... .. .
-
داستان عاشقانه ها
1391/09/13 11:54
1. هنر یعنی ؛ یکی نت ها را کنار هم بچیند و موسیقی دان شود یکی رنگ ها را بفهمد و نقاش شود یکی با کلمات جادو کند و شاعر شود من موهایت را ببافم و عاشق شوم ... . . . 2. مو به مو آرام میشوم در آرا-مش موهای تو . . . 3. با رژ صورتیت شاعری میکنی انگار نیت میکنم و " بوسه " میشود ، فال دیوان شعر لبهایت... . . . 4. هیچ...
-
راز بودن!
1391/09/12 18:15
دلم میشکند پس هستم..!
-
2
1391/09/12 00:16
پروردگارا با من رو راست باش پشیمونی ؟
-
چه می کند ناقوس با عذاب وجدانش
1391/09/11 20:36
سلام... آخرین سرباز هم کشته شد..... رو سیاهـ ی به پرچم های سفید ماند
-
حکایت این است:
1391/09/11 16:03
من اینجا نمانده ام من جا مانده ام...
-
[ بدون عنوان ]
1391/09/10 22:27
پروردگارا Hi + برای خواندن این مناجات ها کمی باید با دید باز نگاه کنید (متحجر نباشید لطفا)
-
سکته میدن آدمو ...
1391/09/10 00:28
اونایی که در زمینه ی بد گفتن خبر های خوب تخصص دارن اصولا خبر های بد رو هم خوب نمیگن !
-
اسم فامیل
1391/09/09 22:31
اشیاء : دل سنگی
-
به طعم سیب!
1391/09/09 14:08
دخترکم! ما همه تنها بودیم حتی خداهم سیب هایش را با ما تقسیم نکرد..!
-
من ِمُقدس
1391/09/08 23:27
مرا مقدس بخوان من آبستن تمام دردهای بی تو ام
-
دل باخته
1391/09/08 20:36
دزد به خاطرم زده و همه چیز را برده جز تو که بار سنگینی بوده ای
-
مکالمه ای که هرگز پخش نشد!
1391/09/08 15:00
یکی من ، یکی تو ، هه هه هه هه یکی من ، هیچی تو ، هه هه هه هه دوتا من ، یکی تو ، هه هه هه هه (مکالمه ی لو رفته از چند سارق هنگام تقسیم سه هزار میلیارد پول)
-
زهکشی
1391/09/07 23:40
سرت گیج Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 می رود می دانم ... زمین! گاهی بایست و گاهی از آنطرف بچرخ نترس، آسمان جای تو را نخواهد گرفت.
-
بنداز و بشکن
1391/09/07 17:25
از این کوزه خالی که منم همان برون تراود که .. هیچ
-
آس بی بی !
1391/09/07 01:56
عقل حاکم بود و حکم لازم شد با دلش آس ِ حکم را برید حاکم شد ... .. .
-
آزادی بیان
1391/09/07 01:11
دم "فهرست وبلاگ های بروز شده" گرم ، که فیلتری و ارزشی نمیشناسد ، که پرمخاطب و خلوت را به یک چشم میبیند ، که امتیازی برای پر متحوا قائل نیست و فکاهی را کنار نمیزند ، که سانسور و جانبداری بلد نیست و اجازه میدهد پای همه ی وبلاگ ها حتی برای چند دقیقه هم شده به صفحه ی اول برسد
-
جنگ هست، نیست
1391/09/06 22:28
سلام... غمگینم، مثل سرباز شکست خورده ای، که از هیچ جنگ مغلوبی بازنگشته.......
-
[ بدون عنوان ]
1391/09/06 11:40
اینهمه دنیای مرا سیاه نکن چشمان تو بدون آرایش زیبا ترند
-
امان از دل سجاد!
1391/09/05 20:26
من نمیگویم اسرا را نزنید نمیگویم کودکان را تازیانه نزنید نمیگویم گوشواره هارا در گوش نکشید نمیگویم در این صحرای پر از خار کودکان را ندوانید من فقط میگویم در این کاروان مردیست تو را به هرچه میپرستید لااقل چشمهای او را ببندید..! ... بی وفایی مسلک تمام آن مردم بود قیمت یوسف زهرا دو سه من گندم بود
-
۱
1391/09/05 02:55
کودکی مثانه اش در معرض انفجار بود.نزد مادر شتافت و روایت حال زارش کرد. مادرش گفت : لحظه ای درنگ کن آمدم. لحظه ای گذر کرد و سیل نجاست خانه اش را برداشت. ... .. . پند : بعضی وقتا با یه لحظه هم دیر میشه
-
داستان ما
1391/09/04 23:58
هر شب در خیالم زاویه ی راوی را سوم شخص برمیگزینم ... نه دانای کل ! بلکه از سرنوشتمان بی خبر باشد و به هم برسیم ...
-
دختر بازی برای افراد زیر 18 سال ممنوع!
1391/09/04 18:25
دختر بازی برای افراد زیر 18 سال ممنوع: این تابلو برای کاظم پسر اقا جواد ، بقال محلمون میباشد کاظم همیشه بعد از مدرسه میرود دم مدرسه ی کبری اینا و منتظر میشود تا کبری از مدرسه بیاید بیرون.بعد هی دنبالش می افتد و به او میگوید:"کبری،اگر یکی از ان شکلات هایی که از مغازه ی پدرت برداشته ای به من ندهی،به همه میگویم که...